شاهینشهریا free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
دختران و پسران جوان در طول تاریخ شیوههای مختلف ولی پرخطری را برای اثبات عشقشان به همدیگر به كار میبردهاند.
در زمان آدم و حوا از میوه درخت ممنوعه میخوردند ولی چون میوهها مورد تایید خدا نبود، خداوند به صورت مستقیم مجازاتشان را اعمال و آنها را به یكی از سیارات دور تبعید میكرد.
در عصر شكار به صورت مشترك به شكار می رفتند اما چون حواسشان به شكار نبود، در نهایت خود طعمه شكار میشدند.
در عصر جنگل نشینی بعد از پیدا كردن كندوی عسل، انگشت در عسل میزدند و در دهان هم فرو میكردند اما چون انگشتانشان را بیش از حد در حلق هم فرو میكردند موجب خفگی هم میشدند.
بعد از اختراع تیر و كمان شوخی شوخی به قلب هم تیر میانداختند و بعد از آن جدی جدی میمردند.
بعد از اختراع خط، به هم نامههای عاشقانه مینوشتند اما نامهها به دست والدین میرسید و آنها هم چون غیرت داشتند بچههایشان را با چاقو و شمشیر از پای در میآوردند.
بعد از اختراع نوشابه و نی، یك نوشابه را با دو نی مشتركو گاهی اوقات دو نوشابه را با یك نی مشترك میخوردند اما به خاطر غیربهداشتی بودن این كار انواع میكروبها از این طریق منتقل میشد و آنها را راهی بیمارستان میكرد.
بعد از اختراع رمانها و فیلمهای عاشقانه و بدآموزی ناشی از خواندن و دیدن آنها همدیگر را در آغوش میگرفتند و لبهایشان را روی لب همدیگر میگذاشتند اما چون این كار امنیت اخلاقی و اجتماعی جامعه را به خطر میانداخت ماموران اخلاقی و ایمانی وارد كار میشدند و آنها را در قوطی میكردند و با خود به ناكجاآباد میبردند.
بعد از اختراع تلفن آنقدر تلفنی حرف میزدند تا یكی از دو طرف بر اثر اختلال شنوایی و خشكی دهان از پای در میآمد.
بعد از رواج سیگارهای لایت به صورت مشترك به سیگار پك میزدند و تولید دود میكردند و چون اعتیاد از همان سیگار اول شروع میشود حداقل یكی از آنها معتاد و زندگی مشترك غیرممكن میشد.
بعد از اختراع سرنگ یكی از جدیدترین و بیخطرترین شیوهها برای اثبات عشق به وجود آمد. در تصاویر بالا و پایین میتوانید یكی از نمونههای مدرن اثبات عشق توسط سرنگ را ببینید. این دختر و پسر جوان بعد از تلاشهای فراوان برای پیدا كردن رگ همدیگر موفق شدند توسط سرنگ مشترك مواد مورد علاقه خود را به همدیگر تزریق و پیوندشان را محكمتر كنند. نكات این شیوه باعث انتقال ویروسهای ایدز و هپاتیت بی و سی است
خلاصه پیام اینكه اگر قصد دارید پیوندهای عاشقانهتان را محكمتر كنید،اگر میخواهید به زندگیتان عمق ببخشید و به صورت واقعی عشقتان را به همدیگر اثبات كنید، روشهای سنتی و پرخطر را كنار بگذارید عشق خدایست و با این کارهاتنها خدا از ما دلگیر میشود آری خواهرم آری برادرم با عشق و محبت سالم یك عمر زندگیتان را بیمه کنید .پسر با شکستن قولنج گردنش باعث شد حواس دختر به او متوجه شود با همین حربه حرفش را آغاز کرد:
- خوب تو من رو دعوت کردی ، محلش رو خودت تعیین کردی ، ساعت و دقیقه اش رو هم خودت معلوم کردی ، پول کافه رو هم خودت باید حساب کنی ، پس رئیس جلسه هم خودتی می تونی پیشنهادت رو اعلام کنی من گوشی دستمه
- گوشی و بزار زمین چون رئیس جلسه هیچ پیشنهادی نداره
- پیش می آد که رئیس جلسه پشیمون بشه از پیشنهاد دادن اما پیشبینی می کنم تا لحظاتی دیگه ...
دختر چشمهاشو از نگاه پسر دور کرد و گفت : حدست کاملا درست بود
- حدس !!!؟؟؟
- نخیر علم غیب ، ارتباط با ماورا ، شاید هم دب اکبر و دیدی که برج عقرب و گرفته
- نه اما کور شه بقالی که مشتری خودشو نشناسه !!!
- منظور ؟
- واضحه ، من می دونم که : دهن بین هستی ، ساعت به دستت نباشه دلشوره داری ، صدای ترمز تو رو از عالم هپروت در می آره ، وقتی خوابت می آد بیشتر حرف می زنی ، از چیزی که می ترسی به جای اینکه فرار کنی خشکت می زنه ، وقتی من سرت داد می زنم حق رو به من می دی ، موقع خندیدن مواظبی دندون روکش شدت دکل نشه ، وقتی به بلندی می رسی هوس خودکشی می کنی ، و اما وقتی از حموم می آی بیرون ...
- دختر با دست پاچگی ترجیح می ده به صحبتهای پسر مسیر تازه ای بده : .... قبوله ، اما اینکه من پیشنهادی دارم اینو چی می گی ؟؟؟
با نیشخندی جواب می ده : الان کمی عصبی شدی ، چشمهات و حتی ابروهات هم این رو نشون نمی دن ، اما آب دهنت رو اونقدر سریع و پشت سر هم قورت می دی که من می ترسم بپره بیخ گلوت ، اینکه از کجا فهمیدم پیشنهادی داری ... : در حدود 5 دقیقه اس بدون اینکه لب به فنجون قهوه ات بزنی داری این دست اون دستش می کنی توی این حالت تو یا پیشنهادی داری که درست روش فکر نکردی یا می ترسی من چی راجع بهش فکر کنم !!!
- حق با توئه !!! (( فنجون رو روی میز گذاشت و ادامه داد )) ما از هم به شناخت کافی رسیدیم ، همون قدر که تو از زیر و بم رفتار من سر در می آری ، من هم به پستی و بلندی های تو سرک کشیدم خوب می شناسمت .
- اگه راست می گی بگو از کجا می فهمی احتیاج فوری به دستشویی دارم
دختر بعد از اینکه یک قلوپ از فنجون سرد شده قهوه اش رو سر کشید ادامه نطقش رو از سر گرفت : توی چند سالی که اینجا دانشجو بودی ، تونستیم هم دیگه رو بشناسیم و درک کنیم ، خانواده تو با توجه به تعریفات و تفسیراتت با خانواده ما جفت و جورن ، تو احساسی بودن من رو تحمل می کنی ، من هم با اخلاقهای خاصت کنار می آم ، سیگار می کشی و فکر می کنی من نمی دونم ، روزی که تنها توی خونمون بودیم ، بهم ثابت شد چشم و دلت پاکه ، شخصیتت من رو تحت تاثیر قرار میده ، وقتی در اوج عصبانیت هستم مطمئنم هرکس دیگه ای به غیر از تو باشه ، یا محلم نمی زاره ، یا محلش نمی زارم ، مثلا اون روز که با سحر بحثمون شد ، حرفهای منطقی و اصولی تو باعث شد من آروم بشم ...
پسر بار دیگه قولنج گردنش رو گرفت اینبار از سمت راست و سوالش رو به طرز مشکوکی بیان کرد : حالا مطمئنی من رو تا حد قابله قبولی می شناسی ؟ می دونی شناخت نادرست از هم ، باعث میشه کل آرزوهای تو ،من ، بهتر بگم ، دو خانواده از بین بره ؟
درحالی که شگفت زده شده بود گفت : تو باز هم دست من رو خوندی !!! دقیقا پیشنهاد من همین بود ، فقط نمی دونستم چه جوری بگم من حس می کنم ما می تونیم با هم خوشبخت بشیم و فکر هم نمی کنم حرفی ناگفته بین ما مونده باشه ، همه جوانب رو سنجیدم و مهمتر از همه اینکه هیچ نقطه تاریکی توی صحبتهات نشنیدم ، من به تو ایمان دارم تا حالا اینقدر مطمئن نبودم !!!
پسر سرش رو به زیر انداخت و بار دیگه بر سوالش تاکید گذاشت : مطمئنی !!!؟؟؟
- چیه عجیبه ؟
نفسی چاق کرد و صحبتهاش رو با مکثهای کوتاه به زبون اورد :
- ببین دختر ، باید یه روزی اینها رو بهت می گفتم ، چون هیچ وقت متوجه نمی شدی ، تو من رو نمی شناسی ... شاید بهتر بود می زاشتم تو کف و می رفتم ، اما اونقدر خوب و ساده دل هستی که ، از ترس دامن گیر شدن آهت، دنبال راه در رو می گشتم ... حالا فکر می کنم بیشتر از این بازی کردن با تو ، یعنی همون بلایی که سرش می ترسم ، ببین اگه من بهت گفتم توی شهرستان خانوادم پول و پله دارن ، فقط به خاطر این بود که جلوی تو کم نیارم ... من الان 2 ترمه که دارم شهریه ام رو به صورت اقساط می دم ... اگه وقتی احساسی میشی و گریه می کنی ، بهت یه دستمال می دم ، این به خاطر رعایت حال تو نیست ، بلکه من اعصاب آب غوره گرفتن تو رو ندارم ... اون روزی که اومدم خونتون ، محو تماشای دکوراسیون خونتون شده بودم ، واسه همین تو فکر کردی من خیلی آره !!! ... حتما تا الان متوجه شدی که انگشتر مامانت گم شده ، همون روز کزایی که خونتون بودم گذاشته بود سر تلویزیون ...
دختر در حالی که نمی دونست چطور خودشو کنترل کنه انگشتش رو به نشونه تهدید به سمت پسر گرفت اما فقط تونست آب دهنش رو قورت بده
مامانت اونقدر طلا و جواهر داره که یه انگشتر به جایی نمی رسه ، ... می دونی چرا سحر با تو درگیری پیدا کرد ، فقط به خاطر این بود که من به اون پیشنهاد دوستی دادم ... اون هم تهدید کرد ، که به تو میگه منم با زرنگی میونه شما دو تا موش دوندم ... !!!
دختر با عصبانیت از سر جاش بلند شد نگاهی به صورت و چشمهای آرام پسر انداخت و تنها کلمه ای که به ذهنش می رسید رو به زبون اورد : خیلی پستی !!!
قبل از اینکه به کمرش چرخش بده تا از آدمی که هیولا صفت می دید دور شه پسر دست دختر رو گرفت و مجبورش کرد بشینه ...
- دیدی گفتم من رو نمی شناسی ، اگه می شناختی یک بار هم شده میون صحبتهای من می گفتی، این غیر ممکنه ، داری دروغ می گی یا مثلا می گفتی باورم نمی شه !!! میون صحبتهام با مکثهای که می کردم منتظر همین جملات بودم اما تو به حرفهام شک نکردی ... نا امیدم کردی دختر ... حداقل لحظه ای که می خواستی بری می تونستی بگی جوره دیگه ای از تو انتظار داشتم ، اما تو نه تنها من رو نشناختی بلکه توی شناخت خودت هم مشکل داری !!!
پسر دستش رو روی لبه میز گذاشت و صندلی رو به عقب هل داد صدای صندلی درست مثل صدای ترمز ماشین توی گوش دختر پیچید ... و او را به حال خودش تنها گذاشت ...
دقایقی به تمام ماجرا فکر کرد
به اینکه اصلا مادرش هیچ وقت انگشتری روی تلویزیون نذاشته ...
به اینکه با دوستش سحر تو دانشگاه سر یه کل کل ساده قطع رابطه کرده بودن ...
به اینکه چند بار اتفاق افتاده بود که پسر سر دختر رو توی آغوش کشیده و گفته گریه کن تا خالی شی ...
به اینکه با وجود اونهمه اطمینان چطور پسر رو نا امید کرد ...
بنده کوچک شما , مجید
...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
"ینین" استاد ژاپنی در دوره "میجی"، یک استاد دانشگـاه را پذیرفت که می خواست از او در مورد ذن سوالاتی بکند.
ینین چای را در استکان مهمان خود سرازیر کرد و ادامه داد به ریختن آن. استاد دانشگاه که استکان چای را در حال سرازیر شدن می دید نتوانست جلوی خودش را بگیرد وگفت:
- استکان پر شده. دیگر جایی ندارد!
ینین به او گفت:
- مثل این استکان، تو هم از اعتقادات و تفکرات خودت پر شده ای. چطور می توانم به تو ذن را توضیح بدهم اگر که استکانت را از پیش خالی نکنی؟
استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.
نتیجه اخلاقی داستان!
زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .
همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.
سوال؟
اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟
البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟
نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.
برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند!
این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟
زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.
اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!
ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟
واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.
(طنز)
خواهش میکنم یه کم جنبه بردارید بعد بخونید
راستی آیا تا به حال به این موضوع فکر کردهاید که اگر خانمها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم میگذاشتند، چه اتفاقاتی در دنیا رخ میداد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغییراتی میشد؟
بنظر من، بزرگترین و بهترین تغییری که در زندگی خانمها رخ می داد، این بود که دیگر هیچ زنی نگران اضافه وزن و کاهش مجدد آن در دوران حاملگی و بعد از آن نبود و خانمها از بابت مراقبتها و رژیمهای غذایی دوران بارداری، راحت و بیخیال بودند، چون تخم میگذاشتند و با خیال راحت روی آن مینشستند. البته احتمالاً دوران روی تخم نشستن آنها، برای خودش داستانها و رسم و رسومات بسیاری ایجاد میکرد و موضوع غیبت و پرحرفی خیلی از خانمهای پیر و جوان میشد. مثلاً مراسم «تخم اندازون»!!! که طی آن خانمها دور هم جمع میشدند و با شیرینی و کادو به عیادت «مادر آینده» و «تخمهایش» میرفتند و پیرامون تخم و تخمگذاری و خاطرات تخمی خود، با هم به بحث و گفتگو میپرداختند. (البته فراموش نشود که بعد از اتمام مراسم، تا روزها و هفتهها بحث شیرین غیبت ادامه مییافت).
مثلاً:
- واه، واه، واه، دختره رو دیدی اقدس جون! همچین با افاده روی تخمهاش نشسته بود که انگار تخم طلا گذاشته!!!
- آره خواهر، والله ما اون وقتها، شیش تا شیش تا تخم میذاشتیم و اینقدر هم ناز و ادا نداشتیم. امان از دخترهای این دوره زمونه...!
و یا:
- وای، وای، وای، مهین جون، تخمهاشو دیدی؟؟!... عین گردو بود!!! هم کوچیک بود، هم سیاه!!
- آره دیدم، شهین جون. چقدر هم مادر شوهره ازش تعریف میکرد، خدا شانس بده. من تازه که عروسی کرده بودم، یک تخم گذاشتم عین هلو!!! هر کی میاومد دیدنم، دلش میخواست گازش بگیره! ولی خدا شاهده که مادر شوهرم یک بار هم جلوی مردم از تخم من تعریف نکرد...
و اما دومین تغییر خوش آیند برای خانمها این بود که آنها میتوانستند با خیال راحت و بدون تحمل درد و یا بیهوشی شاهد لحظۀ تولد فرزندشان باشند، چون دیگراز درد زایمان و «اپی دورال» و «سزارین» خبری نبود.
طبیعتاً علم پزشکی هم به صورت امروز نبود و مردم بجای مراجعه به دکتر زنان و زایمان، از وجود تخم شناسان حرفهای، و دکترهای «تخمی» بهرهمند بودند.
دردنیای تجارت و بیزنس نیز احتمالاً تغییرات فراوانی ایجاد میشد. مثلاً شرکتهای تولید کنندۀ لباس و لوازم حاملگی در دنیا وجود نداشت و بجای آنها کمپانیهای تخمی فراوانی در دنیا تأسیس میشد که کار آنها تهیه و تولید انواع و اقسام لوازم و ادوات تخمی، جهت نگهداری بهینۀ تخم بود. مثل «تخم گرم کن الکترونیکی هوشمند» و یا «محافظ کامپیوتری تخم، با قابلیت اتصال به اینترنت و کنترل از راه دور»!!!
تزئینات تخم نیز برای خود ماجراهایی داشت و موضوع رقابت و چشم و همچشمی بسیاری از بانوان محترم میشد. مثلاً روکشهای طلا برای تخم که در صورت سفارش بر روی آن برلیان هم کار گذاشته میشد تا خانم با ناز و افاده بر روی آن بنشیند و به بقیه پز بدهد! و همین کارها باعث پیدایش کمپانیهای جدیدی جهت اخذ «وامهای تخمی» با بهرههای جور وا جور و نهایتاً سرمایهگزاریهای تخمی در این راه میشد.
خلاصه که خیلیها بسوی بیزنسهای تخمی میرفتند و ایدههای تخمی فراوانی، به ثمر مینشست و در نتیجه، خیلیها «مییلونر و میلیاردر تخمی» میشدند.
و چه بسا افرادی هم بودند که بخاطر ایدههای تخمی خود، دست به کارهای تخمی میزدند و پس از چند سال فعالیت بیحاصل تخمی، اعلام ورشکستگی میکردند و در نتیجه همۀ سرمایه خود را از دست میدادند.
در بخش تبلیغات تجاری نیز مردم شاهد حضور آگهیهای ریز و درشت تخمی در در و دیوار و رادیو و تلویزیون بودند، که مثلاً میگفتند:
«اگر تخم بزرگ میخواهید، با دکتر ... متخصص امور تخم تماس بگیرید.»
«استرس و افسردگیهای تخمی خود را با دکتر ... دارای بورد تخصصی از انجمن دکتران تخمی آمریکا در میان بگذارید.»
«آقای ...، مشاوری مطمئن در امور تخمهای شما».
«خانم ...، وکیل آگاه و با تجربه برای دعاوی تخمی شما. عضو هیات مدیرۀ کانون وکلای تخمی کالیفرنیا»
«تخمهای خود را نزد ما بیمه کنید و با خیال راحت به مسافرت بروید. شامل: سرقت، ترکخوردگی و شکستگی!»
«اگر به علت مشغله کاری و یا بیماری، قادر به نشستن روی تخم نیستید، با ما تماس بگیرید. ما از تخم شما مانند چشم خود محافظت میکنیم!»
وب سایتهای تخمی نیز مانند سرطان، در عرض چند هفته تمامی کامپیوترها و شبکهها را تسخیر میکردند.
در تلویزیون، مردم به مشاهدۀ میزگردها و برنامههای پرسش و پاسخ تخمی مینشستند. مثلاً خانمی از اصفهان با تلویزیونی در لوسآنجلس تماس میگرفت و بعد از دهها دفعه که صدا قطع و وصل میشد، میپرسید: آقای دکتر، من احساس میکنم که جدیداً پوست تخمم نازک شده(!) چیکار باید بکنم؟...
و طبق معمول همیشه، آقای دکتر یک جواب بی سر و ته به او میداد و گوشی را قطع میکرد و به سراغ بقیۀ سئوالات تخمی شنوندگان میرفت.
در برنامههای رادیویی نیز، برنامههای روانشناسی تخمی، در بین شنوندگان جایگاه ویژهای داشت و دراین میان خوانندگان و نوازندگان هم از این داستان بینصیب نمیماندند و حتماً ترانههایی در وصف تخم و تخمگذار سروده میشد. بطور مثال:
- یک تخم دارم، شاه نداره. صورتی داره، ماه نداره...
و یا:
- هیشکی مثل تو تخم نداره. نه داره. نه میتونه بذاره...
زندگی خانوادگی و روابط انسانها نیز جدا از این تغییرات نبود و حتماً آداب و رسوم و معاشرتهای مردم نیز بر همان اساس تغییر میکرد. مثلاً مادران به پسران خود میگفتند و نصیحت میکردند که: مادر سعی کن زنی بگیری که واست تخمهای گنده گنده بکنه!!!
در هنگام خواستگاری نیز مادر عروس با افاده به خانواده داماد میگفت: خانوادۀ ما اصولاً «تخم بزرگ» هستند. من خودم وقتی تازه ازدواج کرده بودم، یک تخم گذاشتم، اندازۀ هندوانه!!!!...
به اسامی افراد و نامهای خانوادگی موجود نیز، احتمالاً چندین اسم و فامیل تخمی اضافه میشد. مثلاً: تخمعلی تخمیزاده، تخمناز تخمینژاد، تخمعباس تخمیپور و...
پدربزرگ، مادربزرگها مثل همیشه، شایعه درست میکردند و از تجربیات تخمی خود سخن میگفتند و برای جوانترها داروهای سنتی و گیاهی تجویز میکردند و میگفتند:
- قدیمیها گفتهاند: اگر روزی چهار تا استکان گل گاو زبون بخوری، تخمهات میشه اندازه نارگیل!!!
و یا:
- اگر کنجد رو با پوست گردو مخلوط کنی و با هل و نبات بخوری، حتماً تخم دوزرده میکنی! و...
مردم هنگام قسمخوردن و یا قسمدادن یکدیگر، از قسمهای تخمی نیز استفاده میکردند. مثلاً میگفتند: به جون تخم عزیزم راست میگم! و...
و هنگام دعوا و عصبانیت، علاوه بر فحش خواهر و مادر و جد و آبا، به تخمهای هم دیگر نیز فحش میدادند مثلاً: الهی تخمهات بشکنه! الهی تخمهاتو سگ ببره و...!!!
در قوانین کشورها نیز احتمالاً چند قانون تخمی به بقیۀ موارد قانونی اضافه میشد و همین موضوع، مقدمۀ بروز یکسری جرم و جنایت تخمی میشد.
جنایتکاران جنگی به جای «نسل کشی»، «تخم شکنی» میکردند و باندهای تبهکار و مافیایی علاوه برخلافهای قبلی، به جرائم تخمی مانند تخم دزدی و تخم فروشی و قاچاق تخم هم روی میآوردند.
جلسه پیش رسیدیم به تغییرات و روش های مختلفش
!!!!!الان یه حضور غیاب می کنیم و میریم ادامه مطلب
!!!!!حمید حاضره!!!!؟؟؟؟
خوب
!!!!میزان خلاقیت فردی که در مسیر خودشناسی است به عامل
:1- سرعت تغییرات بستگی دارد!!!!!(یعنی سرعت همون حرکته!!!تکونه که بت گفتم!!!!یعنی بلرزوون!!!!)
خوب یکم تمرین می کنیم
!!!!حمید بیا وسط
!!!!!!حمید باید برقصه حمید باید برقصه
!!!!!شما هم بیکار نشینین
!!!!!!دست دست
!!!!!شخص پس از اینکه تصمیم گرفت در مسیر خود شناسی از نوع تلاش خستگی
ناپذیر !!!برای رسیدن به جوهر و اصل خود گام بردارد(قر بدهد!!!) باید مراحل ابتدایی زیر را
به ترتیب انجام دهد
:1- احساس کند که هست ( حس ابتدایی حیات ) .(میدونم سخته و غیر ممکن!!!ولی وجود خودتو احساس کن بی وجود!!!)
۲
-کاملا بی سواد شود و هیچ نداند « نام را باز ستانیم از ابراز پشه ازتابستان»(خوب این مورد زیاد سخت نیست!!!کلا همه پسرا بی سواد ...!!! )۳
-سوال کردن « در فلق بود که پرسید سوار »مثلا در مورد پاها بدون اینکه نامی ار آنها ببرد یا در ذهنش بیاید بگوید : اینها چیست که
من روی آنها سوارم ؟ (حالا ما گفتیم پسر جماعت اسگلن ولی نه در این حد دیگه!!! پاهاشو که دیگه میشناسه
!!!)۳
-تعجب کردن و شگفت زده شدن از آنچه که می بیند .(یعنی هر چی که میبینی!!چشات و گرد کن و دهنتو وا کن و سرتو ۳۶۰ درجه بچرخون!!!به این حالت===>)خود شناسی برای ما نان نمی شود ولی به ما می فهماند که : باید نان داشت !!(خودشناسی زحمت میکشد!! ما خودمون میدونیم!! اگه نون توش نیست !!! کلاس و تعطیل کنیم
!!!)خود شناسی جلوی مرگ را نمی گیرد ولی به ما می فهماند که : ما تا زمانی که زنده ایم
هرگز نمی میریم !!(خودشناسی چشم بسته غیب میگوید
!!!!)خوب بسه دیگه
!!!!!به اندازه کافی خودتو شناختی
!!!
"
این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم
...
نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟
ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن
امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین
آقایان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ...
آیا تا کنون با خود اندیشیده اید که به چه دلیل خدمت مقدس سربازی اجباریست ؟
چرا از قدیم و ندیم گفته اند که تا خدمت نروی مرد نمی شوی ؟!
چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلی این موفقیتشان را ۲ سال خدمت سربازی می دانند ؟!
چرا ۹/۹۹درصد خانواده های دختر دار حاضر نیستند به پسری که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
و چرا اکثر پسرهایی که قبل از سربازی رفتن زن می گیرند در آینده با مشکلاتی مواجه می شوند؟!
هدف از طرح این سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پی بردن به عمق فاجعه می باشد !
پاسخ تمام سوالات فوق در یک جمله خلاصه می شود و آن این است که ( خدمت سربازی یک دوران آموزشی و تمرینی است جهت آشنایی هر چه بیشتر و بهتر آقایان مجرد با زندگی زناشویی ! )
بله ، درست شنیدید . شباهت های انکار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است که از دیرباز ، در اکثر کشور های دنیا خدمت سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشید ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) برای ۲ سال طعم زندگی مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آینده ، زیاد احساس رنج و عذاب نکنند !
بقیه در ادامه مطلب...